بی بی یعنی مرگ
عاطفه حبیبی
اتوبوس جلوی در مسجد نگه داشت. آرام در گوش نرگس گفتم: «ای کاش نیومده بودیم». نرگس چیزی نگفت. جعفری بلند داد زد: «باز چی دارین در گوش هم میگین؟» جوابش را ندادیم و از اتوبوس پیاده شدیم.
عکسش را گذاشته بودند روی حجلهی جلوی مسجد. آستین مانتوام را با چهار تا انگشت گرفتم و اشکم را پاک کردم. نرگس با آرنج زد به دستم و به عکس اشاره کرد.
ـ یادش به خیر، چه آدم مزخرفی بود.
مقنعهام را کشیدم جلو و چپچپ نگاهش کردم. شلوغی مجلس را که دیدم آرامتر شدم. میتوانستم کاری کنم که مادرش مرا نبیند. حتمن به محض این که مرا میدید داد میزد که: «این دختر من رو کشته.»
بچه ها همه بهترتیب ایستاده بودند تا مادرش را ببینند و تسلیت بگویند. دست نرگس را کشیدم و از کنار بچهها گذشتیم. جعفری دید که از صف بچهها جدا شدیم. چیزی نگفت. حتمن میدانست رویمان نمیشود مادرش را ببینیم. گریهام را نمیتوانستم بند بیاورم. نرگس سعی میکرد آرامم کند. من هم قبول داشتم تقصیر ما نبود. اما مگر تا آخر عمرمان میتوانستیم از کابوسش راحت شویم. نرگس اشکم را پاک کرد.
ـ اصلن میدونی چیه آیدا جون؟ عاقبت آدم فضول همینه. میخواست این کارا رو نکنه. حالا هم که بد نشد، هم ما از دستش راحت شدیم هم خانوادهاش. این گریههام که میبینی همهاش کشکه. الان همه دارن تو دلشون بشکن میزنن.
ـ ای کاش بهش نمیگفتم. کاش بهش میگفتم...
ـ بیخیال بابا. چه فرقی میکرد؟ تو هر چی بهش میگفتی عاقبتش همین میشد. هیچ فرقی نمیکرد. خیالت تخت خواب دو نفره!
خندیدم و توی دلم بهش گفتم نرگس تو هیچوقت آدم نمیشی. خوش به حالش، از هیچی ناراحت نبود. من اگر جای او بودم بیشتر ناراحت میشدم. از وقتی که جعفری فهمیده بود با نرگس چه کار میکنیم و کارتها را از نرگس گرفته بود، شب و روز نرگس شده بود نفرینکردن به این دخترهی لوس. کارتهایش به جانش بسته بود.
نرگس از اولش هم راضی نبود فال این دختره را بگیرم. میگفت: «لوسه. ننره. هر کاری بکنی باز یه چیزی پیدا میکنه برای لوسبازیهاش.»
به نرگس نگفتم دختره گفته اگر فالش را نگیرم به جعفری میگوید. گفتم: «بذار فالش رو بگیرم. بهش چرت و پرت میگم بره پی کارش.»
کارتها را که میچیدم نرگس کنارم نشسته بود. زیر گوشم گفت: «چرت و پرت بگو.» کارتها را چیدم برایش. بیبی پیک آمد توی دستم و نه خشت و سرباز دل کنار هم روی زمین ماند. باورم نمیشد. چند بار دیگر کارتها را نگاه کردم تا مطمئن شوم. نه. اشتباه نکرده بودم. بلند گفتم: «میمیری!»
نرگس دست و پایش را گم کرد. کارتها را نگاه کرد.
ـ چی چی رو میمیری؟ آیدا با دقت نگاه کن. مطمئنی؟
نگاهی به دخترهی لوس کردم. حرکت نمیکرد. دستش را کشید روی کارتهای مانده روی زمین و گفت: «دست انداختین منو؟»
نرگس زیر لب گفت: «گند زدی آیدا»
بلند شد و دنبال دختر رفت تا بلکه بتواند راضیاش کند.
ـ آیدا. آیدا.
نرگس اشاره کرد که جعفری دارد صدایم میکند. درست نمیفهمیدم چه میگوید اما انگار میگفت برویم پیش مادر دختره که داشت گریه میکرد.
مادر دختره که آمد مدرسه تازه فهمیدیم قضیه به همین سادگیها هم نبوده که ما فکر میکردهایم. نرگس نگران هیچ چیز نبود. میگفت همه چیز درست میشود. تنها چیزی که کمی نگرانش میکرد کارتهایش بود. کارتهایی که به جانش بسته بود و حالا به قول خودش حتمن بچههای جعفری داشتند با آنها بازی میکردند. اما من دلم مثل سیر و سرکه میجوشید. اگر مامانم بفهمد توی مدرسه برای بچهها فال میگیرم و ازشان پول میگیرم دیگر توی خانه راهم نمیدهد. آخرین باری هم که توی خانه فال گرفته بودم برای مادربزرگم بود. و همین بیبی و خشت و سرباز آمده بود. مادربزرگم که یک هفته بعد مرد، مامان همهی کارتها را پاره کرد و ریخت توی سطل آشغال.
سرم را بردم بالا که یعنی من نمیروم. جعفری اخم کرد و بلند شد که بیاید طرفمان.
کارتها را نرگس میآورد و من فال میگرفتم. پولش را هم نصف میکردیم با هم. توی مدرسه معروف شده بودم. همه میدانستند فالهایم همیشه درست است. دختره هم از همین ترسیده بود و مادرش را آورده بود.
دوباره نگاهی به مادرش انداختم. چقدر قیافهاش فرق میکرد با روزی که آمده بود مدرسه. آن روز که آمد مدرسه، صدای پاشنهی کفشهایش توی تمام راهرو پیچید. عینک آفتابیاش را هم گرفته بود دستش. مرا که دید ابروهای تتوکردهاش را بالا انداخت و گفت: «خجالت نمیکشی رمالی میکنی. اونم تو مدرسه.»
با آستین مانتو اشکم را پاک کردم. «نرگس چی کارمون میکنن حالا؟»
ـ هیچی فوقش سه روز اخراج موقت از مدرسه.
نرگس تجربهاش زیاد بود توی این کارها. وقتی میگفت سه روز اخراج یعنی دقیقن سه روز اخراج از مدرسه. تازه روز دوم اخراجمان بود که زنگ زدند و گفتند بیایید مدرسه. اعلامیهاش را نزده بودند. فقط یک تکه پارچهی مشکی زده بودند سر در مدرسه. مادرش نشسته بود وسط راهرو. من و نرگس را که دید مثل برق از جایش پرید.
ـ اینا بودن. اینا کشتن دختر منو. اینا قاتلن.
جعفری انگار نمیخواست دست از سر ما بردارد. بالاخره بلندمان کرد و برد پیش مادره. مادره همین که نگاهش به ما افتاد دوباره شروع کرد: «اینا بودن. اینا قاتلن.»
من و نرگس نرفتیم پیشش. راهمان را کج کردیم و برگشتیم. با انگشتهایم اشکهای نرگس را پاک کردم.
نظرات شما عزیزان:
|